چو برگ سبز چرخیدند
لبان آهو بره شبنمی از شاخه چیدند
باد می خندید 
و غنچه دامن تنگ از تنش می کند
دو چشم کودکی بر اسمان خندید
و من دست تمنا را 
به اغوش جهان زندگی بستم
نمیدانستم و دانستم ان لحظه 
که دیگر دست خود از زندگی شستم
رها گشتم ز هرچه بود و از هستی
بخود گفتم چرا دل بر هوس های جهان بستی
چو خوابی نرم... یا سبزه به روی خاک تن رستی
و چون بادی وزان از بند تن رستی
نه در وهمت نه در اندوه جانکاه تن فرسوده ات لختی
ندانستی کجا هستی چرا هستی و چه هستی