وضعیت فرهنگی امروز ساکنان ایران و گرایش های انها که بر آمده از فرهنگ شیادی کهن یهودیان است چیزی از ایرانی بودن برای این مردم باقی نگذارده است. از شعار ها ی جوّگیرانه که بگذریم کمتر ساکن این سرزمین بوئی از ایرانیت برده است شعار ایراندوستی در حالی شنیده میشود که یهودیان اشکارا بر این سرزمین حکم میرانند و در قلب هر ایرانی پرچم انگلستان یا امریکا در احتزاز است شبکه های تلوزیونی صدای امریکا و بی بی سی صدای دولتی ساکنان مردم ایران شده است و فرمان های اوباما قبل از خروج کامل از گلویش در ایران به اجرا گذارده میشود و توسط ملیون ها ایرانی تکرار میشود ..اگر نام این سرزمین باقی مانده به دلیل ملاحظات دیگری است نه اراده ساکنان ان. من از ساکنان نام بردم زیرا ایرانی معدودی بجا مانده است.

بفرمائیدشام = بفرمائید تف سربالا

تخریب فرهنگ ایرانی با عمله عکره های خفته در آغوش دشمن

تلوزیون موسوم به من و تو« من نه . شما هم نه .منظورشان خود دشمن و عوامل داخلیشان است» در طی سه سال اخیر اقدام به تولید و پخش برنامه ای کرده است که در متن آن با روش ساختارشناسه خاص اتاق های فکر یهودیت .ملت ایران را احمق . مبتذل . و بیسواد معرفی می کند و 1000 پوند هم به عنوان طعمه برای مزدوران خود پرداخت میکند

طیف افرادی که در این به اصتلاح مسابقه شرکت می کنند
1- کارگران و عمله های هوس عرق خوری و حفتگیری کرده عشق خارج 
2- کسبه پولدار شده از تورم امریکائی با داشتن همان تمایلات عمله ها
3- دانشجویان شامل فرزندان کسبه بازارهمان مزدوران کهن یهو.دیان و بی بهره از فرهنگ ایرانی که عوامل دولت در سال های اتی خواهد شد
4- زنان و دختران فعال دربخش فحشای بهره وری و دلار کالکتور ها 
محتوای این برنامه در زمینه اصلی خود دو فاکتور تلقین اخلاق ابتذال و بی تفکری به اصتلاح مدرنیته جهان سومی جامعه ایرانی در خارج و انتقال ان به ایرانیان داخلی و به لجن کشیدن فرهنگ ایرانی با بنمایش گذاردن رفتار و شعور افراد نا بهنجار جامعه ایرانی شرکت کننده در مسابقه است که انتظار میرود به عنوان خارج نشین بودن دارای سبقه و معیار های اخلاقی نرمال و سطح اگاهی مناسب باشند و الگوی ممتاز از مردم اجتماع ایران. علرغم اینکه از چهار قشر گفته شده برخواسته اند و هیچ ارتباطی با فرهنگ معمول ایرانی ندارند.
تنها بخش کوچک و از نظر ما مثبت این برنامه شاش پاشی های مختصر گوینده متن است که حشرات شرکت کننده با عنوان دروغین ایرانی را مستفیض میکند اما نه آنقدر که ما دلمان میخواهد.

نگاهی به متن رفتارهای منسوب به ایرانی ارازل شرکت کننده در بفرمائی شام:
خانم شرکت کننده : هیچ میدانید در ایران قئدیم زن ها بانو و پادشاه بودند و همه جا پر اب بود و او با قایق عبور میکرد...اشاره این بوزینه ماده به یک رمانی تحت عنوان سرزمین جاوید اثر مشترک رومن گيرشمن؛ هرتز فلد؛ ماريژان موله است که از صرفا با شرح صفحه اول مقدمه رمان اظهار فضل می کند... بی انکه نامی از کتاب. رمان. نویسنده اثر . و مترجم ان ذبیح اله منصوری نامی ببرد و موضع سخن را تبیین کند و صرفا بیمارگونه صفحه اول انرا به سبک کودکانه ائی تعریف می کند...
موردی دیگر. خانم شرکت کنننده : تصور کنید که شما در راهی میروید به یک دیوار برمیخورید چه فکری میکنید؟ بعد راه میروید و به دریا میرسید چه فکر و احساسی می کنید؟.. در ادامه ایشان اظهار فضل میکند که ان دیوار مرگ شماست و ان دریا زندگی عشقی شما.. این شرکت کننده عوام نیز در بی انکه بداند از چه چیزی صحبت میکند یا چه چیز را یاد گرفته است صرفا شنیده های عوامانه خود را از زبان یک عوام دیگر بیان می کند که شنیده انرا و بعنوان فاضلانه ترین مطلبی که میتوانست بگوید در برنامه شام مطرح می کند بی انکه بفهمد این نوع بخصوصی از سوالات روانکاوی است که حدود یکصد سال قبل و توسط روانکاوی ایتالیائی طرح شده و امروزه کاربرد چندانی هم در امور تست های روانکاوی ندارد ...
و نمونه های بسیار دیگر که هر ایرانی مطلع و متعادلی میداند و بهمین دلیل این برنامه را ضد ارزشی و ضد ایرانی و محفلی برای تخریب فرهنگ ایرانیان توسط مشتی حشره بدور از فرهنگ و مبتذل میکند 
من صرفا خواستم اشاره ائی به محتوای فکری - فرهنگی استثماری ارائه شده در ان داشته باشم امیدوارم مردم ایران بدانند که ان افراد و ان شبکه نمودار و مبین الگو های ایرانی نبوده و از نظر مردم معقول و با فرهنگ ایرانی چنین نمایه هایی از ایرانی و فرهنگش محکوم است و حداقل تن به مشارکت در این سیرک های عوامانه ندهند.

چو برگ سبز چرخیدند
لبان آهو بره شبنمی از شاخه چیدند
باد می خندید 
و غنچه دامن تنگ از تنش می کند
دو چشم کودکی بر اسمان خندید
و من دست تمنا را 
به اغوش جهان زندگی بستم
نمیدانستم و دانستم ان لحظه 
که دیگر دست خود از زندگی شستم
رها گشتم ز هرچه بود و از هستی
بخود گفتم چرا دل بر هوس های جهان بستی
چو خوابی نرم... یا سبزه به روی خاک تن رستی
و چون بادی وزان از بند تن رستی
نه در وهمت نه در اندوه جانکاه تن فرسوده ات لختی
ندانستی کجا هستی چرا هستی و چه هستی